آخرین مطالب وب سایت

04 بهمن 1398

راه‌های ورود خطا به مکاشفات و علم حضوری/مقدمه فصوص power point 1 و word(ازچکیده مباحث درس عرفان نظری)استاددکترسیدمرتضی حسینی شاهرودی

                                    حجم فایل:  KB 113                  نوع فایل : power point                استادحسینی شاهرودی

 

مقدمه فصوص

راه‌های ورود خطا به مکاشفات و علم حضوری

1- رسیدن به مرتبه داوری: کسی که با علم حضوری چیزی را یافته است اغلب پس از قطع ارتباط حضوری با معلوم، و در برخی موارد بسا در زمان ارتباط با معلوم، خود درباره آن داوری می‌کند و آن را کاشف از واقع می‌داند و گویی حکم می‌کند که: من چیزی را چنین یافتم؛ پس در واقع نیز چنین هست. این وجه شباهت علم حضوری با حصولی است . روزنه ورود خطا در آن را فراهم می‌کند

2- رسیدن به مرحله بیان برای دیگران: کسی که چیزی را با علم حضوری یافته است آن را برای دیگران بیان می‌کند. وصول به این مرتبه به معنی تبدیل علم حضوری به حصولی هم برای خودش و هم برای دیگران است. خودش علم حضوری را به حصولی تبدیل می‌کند چون چنین چیزی از لوازم بیان است؛ دیگران آن را به حصولی تبدیل می‌کنند چون تخاطب مقتضی آن است.

3- رسیدن به مرحله تخیل: کسی که چیزی را با علم حضوری یافته است آن را به صور خیالی تبدیل می‌کند و این همان علم حصولی است

4- تقسیم مکاشفات به رحمانی و شیطانی که عوامل متعددی مانند عادات، رسوم، عقاید، پیش‌فرض‌ها و تاثیرپذیری از ریاضت‌های ناتمام است، دلیلی بر ورود خطا در آن است.

5- مظهریت نفس برای فاعلیت تام حق‌تعالی سبب می‌شود که نفس توانایی ابداع و انشاء داشته باشد هم انشاء در عالم خارج و هم انشاء در عالم نفس. این خود زمینه خطا در مکاشفات را فراهم می‌سازد، زیرا بسا به هر دلیل چیزهایی را ابداع و انشاء کند و آن را به واقع نسبت دهد که در واقع وجود نداشته باشد یا در خودش به وجود آورده و یا در عالم خارج به‌وجود آورده است و در صورت دوم اگرچه معلوم و مکاشَف در خارج وجود دارد ولی آن چیزی نیست که علم را بدان نسبت می‌دهد. مثلا زید را در مکاشفه و علم حضوری چنین و چنان توصیف می‌کند و حال آن‌که کسی که چنین و چنان است زید واقعی منقطع از مکاشِف نیست بلکه زید دیگری است که با قدرت نفس آن را ایجاد کرده است.

6- نیازمندی مکاشفه به تأویل همانند نیازمندی رویا به تأویل

فصل اول: وجود

وجود من حیث هو(لابشرط) نه خارجی است نه ذهنی؛ وجود ذهنی و خارجی از انواع وجود و از تجلیات اوست، بنابراین نه کلی است نه جزئی، نه عام و نه خاص، نه واحد نه کثیر، نه جوهر نه عرض. این اعتبارات از لوازم تجلیات وجود است نه وجود من حیث هو

(مقصود از عام و خاص، کلی و جزئی و مانند آن در این غیر از آن چیزی است که در فلسفه گفته می‍شود. در فلسفه، عام و خاص و کلی و جزئی ماهوی مورد نظر است)

اشکال: مفهوم وجود از تجلیات وجود است و همان حقیقت نازل شده است

شکی نیست که مفهوم وجود اعتباری است

اعتباری بودن تجلی وجود به حکم سنخیت میان تجلی و متجلی، به اعتباری بودن وجود می‌‍‍انجامد

وجود هم اظهر الاشیاء است تا جایی که او را بدیهی دانسته‌اند و هم اخفی الاشیاء است تا جایی که فرموده‌اند: «ما عرفناك حقّ معرفتك»

این ظهور و خفاء مربوط به حقیقت وجود است نه مفهوم آن

همه آن‌چه که در ذهن و خارج وجود یا تحقق دارد، جلوه‌ای از جلوه‌های اوست به‌گونه‌ای که وجود مقوم آن‌ها بلکه عین آن‌هاست، خواه آن‌ها وجود باشند خواه ماهیت

مقصود از ماهیت در عرفان، مراتب تجلیات و صور علمی و عینی است.

این تجلیات و صور اگر در عین باشد ماهیتش گویند و اگر در علم باشد، اعیان ثابته گویند.

ظهور و بطون و دیگر صفات متقابل وجودی، در وجود مستهلکند، از این‌رو، میان این صفات متقابل، جز در عقل تغایری نیست

صفات سلبی نیز با این‌که به عدم بازمی‌گردند، از جهتی به وجود برمی‌گردند یا بدین جهت که سلب سلب هستند که وجود است یا بدین سبب که وجود در صور آن‌ها نیز ظاهر شده است. اشاره به نکته‌ای که قیصری مطرح کرده و شاه‌آبادی آن را ردّ، و حضرت امام آن را تایید کردند.

بر این اساس، جهات متغایر وجود عین همند

این نکته به جامعیت اسماء حق تعالی برمی‌گردد: هر یک از اسماء به سبب بساطت حقیقی، عین دیگری است و همه کمالات اسماء دیگر دارد، بر این اساس، هر یک از مظاهر اسماء، تمام کمالات اسماء دیگر را دارد یا در ظاهر و یا در باطن.

وجود به حکم بساطت، هیچ‌گونه تقسیم و تجزیه نمی‌پذیرد: لم‌یلد و لم‌یولد

چنان‌که شدت و ضعف هم نمی‌پذیرد، زیرا شدت و ضعف یا مربوط به امور قارّ مانند سیاهی و سفیدی است که حالّ در محل هستند یا مربوط به امور غیر قارّ مانند حرکت، زیادت و نقصان که مربوط به ظهورات وجود است نه خود وجود، زیرا وجود بسیط و نامتناهی؛ چیزی که این‌گونه باشد، شدت و ضعف در آن تصور نمی‌شود، چون در شدت و ضعف، افزایش و کاهش تحقق می‌یابد که با امر بسیط نامتناهی سازگار نیست.

وجود خیر محض است و هر چه که خیر است به اندازه خیریت آن، از وجود و قائم به وجود است

قوام وجود به ذات خود است و در تحقق وابسته به چیزی نیست.

وجود آغاز ندارد، و الاّ ممکن بود و به دلیل امکان و آغاز، نیازمند به علت بود و چون چیزی غیر از وجود نیست، باید خود، علت خود بود که مستلزم تناقض‌های متعدد بود مانند: تقدم الشئ علی نفسه؛ تقوم الشی بنفسه، علیة الشئ لنفسه، اجتماع المستقل و الفقیر الخ

وجود انجام هم ندارد وگرنه معروض عدم بود، در این صورت یا متصف به نقیض خود بود، یا مستلزم انقلاب بود و یا خلاف فرض و همه محال است

پس وجود ازلی و ابدی است فهُوَ الْأَوَّلُ‏ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ، چون هر چه در غیب و شهادت است، به او بازمی‌گردد

او عالم به همه چیز است چون محیط بر همه چیز است

او همه کمالات را دارد و همه کمالات قائم به اوست

همه چیز به او ظاهر است بلکه ظهور اوست

همه موجودات و کمالات و ظهورات در مرتبه احدیت وجود، مستهلک و در مرتبه واحدیت او ظاهرند.

او حقیقت واحدی است که هیچ‌گونه کثرت ندارد و کثرت ظهورات، وحدت او را نقض نمی‌کند، زیرا کثرت‌ها چیزی جز نِسَب و اعتبارات نیستند و نسب و اعتبارات با وحدت ذات ناسازگار نیست.

او وحدتی دارد (وحدت اطلاقی ذات) که مقابل کثرت نیست بلکه کثرت اصل و ریشه وحدت اوست

وحدت عین ذات احدی اوست

وحدت اسمایی که مقابل کثرت اسمایی است هم که ظلّ وحدت ذاتی است، از جهتی عین اوست.

ذات او برای غیر او شناخته شده نیست

ذات او بودن(کَون)، حصول، تحقق و ثبوت به معنی مصدری نیست اما اطلاق این عناوین به معنی وجود بر او برای مفاهمه مانعی ندارد

مقصود از کَون، وجود عالم است، بر این اساس، نه عالم و نه هیچ جزئی از آن نه جوهر است و نه عرض؛ حقیقت عالم نیز ناشناخته است اگرچه وجود و انیّت آن معلوم است

بر این اساس، نه تنها تعریف وجود ممکن نیست، چون چیزی اعرف از وجود نیست بلکه به همان دلیل تعریف عالم هم ممکن نیست

وجود عام منبسط بر اعیان ثابته در علم او، ظلّی از اظلال اوست زیرا مقید به عمومیت و اطلاق است

وجود ذهنی و خارجی، ظلِّ ظلِّ اوست، زیرا تقیدات این وجودها بیش از تقید وجود عام و مطلق است

او واجب الوجود و حق تعالی است که با هویت و حقیقت خود با همه اشیاء است (مع کلّ شئ لابمقارنة)

عین اشیاء است (هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ‏ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ)

از این جهت عین اشیاء است که در قالب اسماء و صفات خود در عالم عین و علم ظاهر شده است

از آن جهت غیر آنهاست که ذاتا مختفی و صفتاً متعالی از هر گونه نقص و حصر و تعین و مقدس از حدوث و تکوین است

ایجاد اشیاء به معنی اختفاء او در آنها و اظهار آنها و اعدام آنها در قیامت کبراست

ماهیات صور کمالات و مظاهر اسماء و صفات اوست که اولا در علم و ثانیا در عین ظاهر شده است

علت آفرینش و اظهر آنها حب ذاتی او به اظهار کمالات و آیات اوست

آفرینش، تکثر او به حسب صورت با بقاء بر وحدت حقیقی اوست

اگر بشناسی که وجود، همان حق است سر این آیات و روایات توحیدی را خواهی یافت:

«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»،

«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ»،

«وَ في أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ»

«وَ هُوَ الَّذِي في السَّماءِ إِلهٌ وَ في الْأَرْضِ إِلهٌ»

«الله نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»،

«إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطٌ»

«كنت سمعه و بصره».

«لو دلّيتم بحبل لهبط على الله»،

مراتب و اعتبارات وجود

حقیقت وجود اگر بشرط لا اخذ شود و این‌که هیچ چیزی با او نباشد، مرتبه احدیت است که همه صفات و اسماء در آن مستهلکند. جمع ‌الجمع، حقیقة الحقایق و عماء نیز از دیگر عناوین اوست

احدیت ذاتی دو اعتبار دارد:

1- حقیقت وجود مطلق و وجود من حیث هو، یعنی لابشرط مقسمی

2- حقیقت وجود مأخوذ بشرط لا، یعنی بشرط عدم کمالات تفصیلی؛ عدم علم، قدرت و مانند آن‌ها در حالی که متمایز از هم باشند. در این اعتبار آن‌چه سلب می‌شود، کمالات ممتاز از یک‌دیگر است.

پس در این اعتبار مقصود این نیست که هویت غیبی خالی از کمال است. هویت غیبی در مرتبه‌ای از مراتب، واجد کمال است ولی این کمالات از حیثت اعتبار متفاوت است.

حقیقت وجود مأخوذ بشرط شئ و بشرط کمالات و ثبوت آن‌ها به‌گونه استجنان در باطن هویت بدون تمیز. این مرتبه را واحدیت اولی و واحدیت اجمالی در برابر واجدیت ثانی و واحدیت تفصیلی گویند

مقصود از احدیت اینجا معنی دوم است.

حقیقت وجود اگر بشرط شئ اخذ شود اعتبارات متعددی دارد:

1-بشرط همه اشیاء لازم آن اخذ شود خواه کلی باشد خواه جزئی (مقصود از آن‌ها اسماء و صفات است)، مرتبه الهیت است که واحدیت  و مقام جمع (واحدیت ثانی) نام دارد. این مرتبه به این اعتبار که مظاهر اسماء را که همان اعیان و حقایق است، به کمالات لایق و مناسب استعداد آن‌ها در خارج می‌رساند، مرتبه ربوبیت است

2- اگر نه بشرط شئ اخذ شود و نه لابشرط شئ (لابشرط مقسمی)، هویت ساری در همه موجودات است (احدیت به معنی اول)

3- اگر بشرط ثبوت صور علمی در آن اخذ شود، مرتبه اسم باطن مطلق، اول، علیم و رب الارباب است.

4- اگر بشرط تنها کلیات اشیاء اخذ شود، مرتبه اسم رحمن، ربّ عقل اول است. عقل اول، لوح قضاء، امّ الکتاب و قلم اعلی نامیده شده است

5- اگر به این شرط اخذ شود که کلیات در آن به‌گونه جزئی و تفصیلی و ثابت وجود داشته باشد، بدون احتجاب از کلیات آن‌ها، مرتبه اسم رحیم و ربّ نفس کلی است. نفس کلی، همان لوح قدر، لوح محفوظ و کتاب مبین است.

6- اگر به این شرط اخذ شود که صور تفصیلی جزئی به‌گونه متغیر در آن باشد، مرتبع اسم ماحی، مثبت، محیی و ممیت است که ربّ نفس منطبع در جسم کلی است. نفس منطبع در جسم کلی همان لوح محو و اثبات است.

- اگر به این شرط اخذ شود که قابل صور نوعی روحانی و جسمانی باشد، مرتبه اسم قابل، ربّ هیولای کلی است. هیولای کلی همان کتاب مسطور و رق منشور است.

8- اگر به این شرط اخذ شود که قابلیت تأثر داشته باشد، مرتبه اسم فاعل، موجِد، خالق و ربّ طبیعت کلی است. مقصود از طبیعت کلی یا خود وجود منبسط است یا وجود منبسط در مرتبه مثال و طبیعت.

9- اگر بشرط صور روحانی مجرد اخذ شود، مرتبه اسم علیم، مفصِّل، مدبِّر، ربّ عقول، ربّ نفوس ناطقه است.

آن‌چه را که حکما عقل مجرد می‌نامند، اهل الله روح می‌نامند به همین سبب است که به عقل اول، روح القدس می‌گویند.

آن‌چه را که حکما نفس ناطقه مجرد می‌نامند، در صورتی که کلیات در آن به‌گونه مفصل وجود داشته باشد، عرفا قلب می‌نامند.

10- اگر بشرط صور حسی اخذ شود، مرتبه اسم ظاهر مطلق، آخِر و ربّ عالم ملک است.

11- مزتبه انسان کامل عبارت است از جمع همه مراتب الهی و کَونی (کَون: عقول، نفوس کلی، نفوس جزئی و طبیعت). این مرتبه را مرتبه عماء نیز نامیده‌اند. تفاوت این مرتبه با مرتبه الهیت در ربوبیت و مربوبیت است نه چیز دیگر، به همین سبب است که خلیفه الله است.

نکته

وجود در مرتبه احدیت، هر گونه تعینی را نفی می‌کند، از این‌رو، نه صفت باقی می‌ماند نه موصوف، نه اسم نه مسمی. این مرتبه ذات است

ولی در مرتبه واحدیت که مرتبه اسماء و صفات است ، هم اسم است هم مسمی، هم صفت و هم موصوف. این مرتبه الهیت است.

حقیقت واجب‌تعالی چیست؟

پس از اتفاق در وحدت وجود، این پرسش مطرح است که ذات واجب‌تعالی چیست؟ آیا وجودی است که لابشرط اشیاء و عدم اشیاء اخذ شده است، یعنی خود طبیعت وجود من حیث هوهو است که از آن به هویت ساری در واجب و ممکن، غیب مجهول، غیب هویت، عَنقاء مغرب تعبیر می‌کنند؟

یا وجود مأخوذ بشرط عدم اشیاء است که مرتبه احدیت و غیب اول و تعین اول و وجود بشرط لا نامیده شده است؟

اغلب عرفاء حق تعالی را وجود لابشرط می‌دانند و اغلب حکما او را وجود بشرط لا می‌دانند.

فصل دوم

حق تعالی به حسب بساطت و تمامیت ذات خود، در مرتبه الهیت شئونات و تجلیات دارد  که صفات و کمالات نامیده می‌شود

اقسام صفات

1- ایجابی 2- سلبی

صفات ایجابی: 1- حقیقی محض مانند حیات، وجوب و قیومیت به یک اعتبار 2- اضافی محض مانند اولیت، آخریت 3- حقیقی دارای اضافه مانند ربوبیت، علم، و اراده

صفات سلبی مانند غِنی، قدوسیت و سبوحیت

هر یک از اقسام صفات، خواه ایجابی و خواه سلبی، نوعی وجود دارند، چون وجود بر عدم و معدوم هم از جهتی عارض می‌شود.

صفات همان تجلیات ذات در مراتب مختلف است. جامع همه مراتب ذات، مرتبه الهبت است که در روایات به عماء توصیف شده است. الهیت و عماء اولین کثرتی است که در وجود تحقق یافته است؛ برزخ بین احدیت ذاتی و مظاهر خلقی است.

حق تعالی به حسب ذات خود تجلیات جمال و جلال دارد، از این‌رو، صفات لطف و قهر تحقق می‌یابد

اگر چه این صفات متقابل هستند، ولی هر جمالی، جلال و هر جلالی، جمال دارد.

هر جمالی، جلال دارد مانند هیمان حاصل از جمال الهی که سبب مقهوریت و تحیر عقل می‌شود

هر جلالی نیز جمال دارد که عبارت است از لطف مستور در قهر الهی.

 چنان‌که در کتاب و سنت آمده است: قال الله: «وَ لَكُمْ في الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ». و قال امير المؤمنين، عليه السلام: «سبحان من اتسعت رحمته لأوليائه في شدة نقمته‏[11] و اشتدت نقمته‏[12] لاعدائه في سعة رحمته»[13]. و من هنا يعلم سر قوله، عليه السلام: «حُفَّت الجنة بالمكاره و حفت النار بالشهوات».

اسماء

ذات به اعتبار یکی از صفات و تجلیات، اسم است. بر این اساس، رحمن، ذاتی است دارای رحمت؛ قهار، ذاتی است دارای قهر.

اسم چنان‌که دانسته شد حقیقیتی عینی است و واژگان حاکی از آن‌ها، اسماء اسماء است. پس اگر گفته می‌شود، اسم عین مسمی است، مقصود عین اسماء حقیقی با مسماست نه الفاظ اسماء که اسم الاسم هستند

گاهی به صفت هم اسم گفته می‌شود بدین سبب که ذات در همه اسماء مشترک است و کثرت اسماء به‌خاطر تعدد صفات است.

ایام الله عبارت است از تجلیات حق تعالی آن‌گونه که مقتضای ذات اوست

هر یک از تجلیات حق تعالی حکمی دارد که شأن نامیده می‌شود. آن حکم به تناسب تجلی مربوط به آن در هستی موثر است

تفاوت هستی و تغیر آن در زمان‌های مختلف، از آثار شأن الهی است که خود مقتضای تجلی الهی است. این است معنی «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأْنٍ» بر این اساس، ضمیر هو به یوم برمی‌گردد.

می‌توان گفت، همان‌گونه که هر تجلی، شأنی دارد و هر شءنی، اثری در وجود حادث دارد، هم‌چنین، آن تجلی، یک مقتضی دارد و آن مقتضی هم در ذات حق اصل و مَبدئی دارد. اگر چه ذات حق تعالی متغیر نیست ولی در هر تجلی و بحسب هر تجلی تغیری دارد که به تحول در صور از آن تعبیر می‌شود، بنابراین، او متنوِع است نه متنوَع، یعنی در ظهور خود متنوع است نه در ذات خود.

تجلی حق تعالی بر عبد، نسبت به حق تعالی، شأن نامیده می‌شود و نسبت به عبد، حال نامیده می‌شود.

و چون هر تجلی مربوط به اسمی از اسماء حق تعالی است و آن اسم بر آن تجلی حاکم است، آن اسم حاکم، همان اسم تجلی هم هست.

اقسام صفات

1- صفاتی که بر همه چیز احاطه دارد و امهات صفات نام دارد مانند صفات هفت‌گانه

 2- صفاتی که بر همه چیز احاطه ندارد

اقسام اسماء

امهات اسماء مانند اول، آخِر، ظاهر و باطن که اسم الله و رحمن جامع آن‌هاست

اسمائی که به ابداع و ایجاد تعلق دارند، داخل در اسم اولند

اسمائی که به اعاده و جزاء ارتباط دارند، داخل در اسم آخرند

اسمائی که به ظهور و بطون ارتباط دارند، داخل در اسم ظاهر و باطنند

همه اسماء، اسم ذاتند ولی به اعتباری به چند قسم تقسیم می‌شند

اسماء ذات، به اعتبار ظهور ذات در هر اسمی، اسم ذات نامیده می‌شود

اسماء صفات، به اعتبار ظهور صفت در هر اسمی، اسم صفت نامیده می‌شود

اسماء افعال به اعتبار ظهور فعل در هر اسمی، اسم فعل نامیده می‌شود

اغلب اسماء همه یا دست‌کم دو اعتبار را دارند مانند ربّ، از این جهت که به معنی ثابت است، اسم ذات است و از این جهت که به معنی مالک است اسم صفت نام دارد و از این جهت که به معنی مصلح فعل است، اسم فعل نام دارد

اسماء ذات: الله الرب الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبّار المتكبر العلى العظيم الظاهر الباطن الاوّل الآخر الكبير الجليل المجيد الحقّ المبين الواجد الماجد الصمد المتعال الغنىّ النور الوارث ذو الجلال الرقيب

اسماء صفات: الحي الشكور القهّار القاهر المقتدر القوىّ القادر الرحمن الرحيم الكريم الغفَّار الغفور الودود الرءوف الحليم الصبور البرّ العليم الخبير المحصى الحكيم الشهيد السميع البصير

اسماء افعال:المبدئ الوكيل الباعث المجيب الواسع الحسيب المقيت‏[35] الحفيظ الخالق الباري المصور الوهّاب الرزاق الفتّاح القابض الباسط الخافض الرافع المعز المذلّ الحكم العدل اللطيف المعيد المحيي المميت الوالي التواب المنتقم المقسط الجامع المغنى المانع الضار النافع الهادي البديع الرشيد. (كتاب إنشاء الدوائر)

تقسیم دیگر برای اسماء

چنان‌که گفته شد، اسم عبارت است از ذات با لحاظ و اعتبار نسبت، وصف و تعینی.

این لحاظ و اعتبار یا به امر عدمی نسبی محض تعلق می‌گیرد مانند غنی، اول و آخر؛ یا به امر عدمی غیر نسبی مانند قدوس و سلام. این اسمائ، اسماء ذات هستند

یا به امر وجودی تعلق می‌گیرد که از اعتبارات عقل است و وجود زائد بر ذات و خارج از عقل ندارد، در این صورت یا تعقل آن متوقف بر تعقل غیر نیست مانند حی و واجب؛ یا متوقف بر تعقل غیر است ولی متوقف بر وجود غیر نیست مانند عالم و قادر. این‌ها اسمائ صفات هستند

یا متوقف بر وجود غیر است مانند خالق و رازق. این‌ها اسماء افعال هستند، چون مصادر افعالند.

مفاتیح غیب: اسمائی که جز حق‌ تعالی و کسی که حق با هویت ذاتی بر او تجلی کرده باشد، کسی آن را نمی‌داند.

مفاتیح غیب داخل تحت اسم اول و باطن هستند

 مفاتیح غیب مبدأ اسمائی هستند که آن‌ها مبدأ اعیان ثابته‌اند و به اکوان ارتباط ندارند.

مفاتیح شهادت: چون شهادت، عالم خارج در برابر عالم علم است، مفاتیح شهادت، اسمایی است که مبدأ عالم عین است.

گاهی مقصود از عالم شهادت، عالم طبیعت و حس است و گاهی اعم از آن و شامل ملکوت و جبروت هم می‌شود

مفاتیح شهاد، داخل تحت اسم آخر و ظاهر هستند.

حکومت اسماء افعال

اسماء افعال از جهت مظاهر بر چند دسته تقسیم می‌شوند:

1- اسمائی که حکومت آن‌ها ازلی و ابدی است مانند اسماء حاکم بر ارواح قدسیه و نفوس ملکوتی و هر چیزی که محکوم به زمان نیست مانند مبدَعات

2- اسمائی که حکومت آن‌ها ازلی نیست ولی ابدی است مانند اسماء حاکم بر عالم آخرت. عالم آخرت ابدی است ولی از جهت ظهور ازلی نیست، چون آغاز ظهور آن پایان دنیاست

3- اسمائی که حکومت آن‌ها نه ازلی است و نه ابدی مانند اسماء حاکم بر زمانیات و عالم طبیعت و دنیاست. دنیا بحسب ظهور نه ازلی است و نه ابدی اگر چه نتاج ان ابدی است.

قسم سوم که حکومت آن‌ها نه ازلی است و نه ابدی چند قسم است:

اسمائی به‌طور کلی حکومتشان پایان می‌یابد خود در غیب مطلق وارد می‌شوند مانند اسماء حاکم بر دنیا.

اسمائی که تحت اسم دیگری که اتم از آن‌هاست مختفی می‌شوند و پس از مدتی دوباره ظاهر می‌شوند مانند اسماء حاکم بر ستارگان و نیز کل جهان طبیعت و نیز اسماء حام بر شرایع اسمانی، و نیز اسماء حاکم بر اشیاء ادواری.

هر یک از اسماء الهی مظهری دارند.

این مظاهر یا قابلیت ظهور همه احکام اسماء را دارند مانند انسان. در این صورت هر آنی مظهر اسمی از اسماء حق تعالی هستند.

یا قابلیت ظهور همه احکام اسماء را ندارند مانند ملائکه

دوام اعیان در خارج چه در دنیا و چه در آخرت، به دوام اسمائ بستگی دارد.

فصل سوم: اعیان ثابته

اسماء الهی که صور معقول در علم او هستند از آن‌جهت که عین ذات متجلی به تعین خاص و نسبت معین هستند، اعیان ثابته نام دارند، خواه کلی باشند و خواه جزئی

کلیات آن صور معقول در اصطلاح اهل نظر، ماهیات و حقایق نام دارد و جزئیات آن‌ها، هویات نامیده می‌شود. بر این اساس، ماهیات نزد اهل نظر عبارتند از صور کلی اسمائی متعین در حضرت علمی

از نظر اهل الله، ماهیات صور علمی موجودات، خواه کلی و خواه جزئی که عین ذات در تعین اول است، یعنی اعیان ثابته هستند.

این صور یا اعیان ثابته، فایض از ذات الهی در فیض اقدس و تجلی اول است.

علت ظهور آن‌ها نیز حب ذات حق‌تعالی به ظهورات و کمالات خود و طلب مفاتیح غیب، ظهورات و کمالات خود است.

فیض الهی دو قسم است:

1- فیض اقدس که سبب حصول اعیان ثابته و استعدادهای اصلی آن‌ها در علم است.

2- فیض مقدس که سبب حصول آن اعیان و لوازم و توابع  آن‌ها در خارج است.

فیض اقدس و اعیان ثابته و تجلی اول مستند به اسم اول و باطن است.

فیض مقدس و اعیان خارجی و تجلی ثانی مستند به اسم آخر و ظاهر است.

اولیت و باطنیت از وجود علکی جدا نمی‌شود.

آخریت و ظاهریت نیز از وجود عینی جدا نمی‌شود.

وجود علمی اشیاء بر وجود عینی آن‌ها مقدم است و تا چیزی در مرتبه علمی وجود نیابد در مرتبه عینی تحقق نمی‌یابد.

(وجود علمی اشیاء اتّم از وجود عینی آن‌هاست، هم به سبب محدودیت وجود عینی و عدم تناهی وجود علمی که عین ذات حق(تعین اول) است و هم به سبب اتصاف وجود علمی به وجوب و اتصاف وجود عینی به امکان.)

اعیان ثابته عبارتند از صور علمی اشیاء در تجلی علمی حق تعالی که عین ذات اوست و از اسماء تأخر رتبی دارند.

اسم عبارت است از آن تجلی که سبب ظهور اعیان ثابته ممکنات، در علم باشد.

مقصود از تجلی اول، تعین اول است اما تجلی ذات برای ذات را تجلی حقیقی نمی‌دانند تا اول باشد.

ذات به اعتبار نسبت آن به شئون خود چهار اسم دارد اسماء اُوَل و مفاتیح غیب نامیده می‌شود:1- علم که همان ظهور است 2- وجود که به معنی وجدان است 3- نور که به معنی اظهار است 4- شهود که به معنی حضور است.

مقصود از صورت در این‌جا ما یظهر به الشئ و یمتاز عن الآخر است و نزد اهل نظر، ماهیات و مفاهیم است.

(ماهیات از نظر عرفا، از وجودات عینی اتّم، اکمل و اشدّند)

این‌که گاهی گفته می‌شود ماهیات از وجودات انتزاع می‌شوند با این نکته که اعیان ثابته پیش از وجودات عینی موجودند، ناسازگار نیست زیرا مقصود عرفا از انتزاع اعیان ثابته از وجودات عینی همان معنایی نیست که حکما در نظر دارند. مقصود عرفا این است که اعیان ثابته حاکی از وجودات عینی است همان‌گونه که به نظر حکما ماهیات حاکی از وجودات عینی است

(حق این است که کاربرد چنین تعابیری [انتزاع ماهیات از وجودات] در عرفان درست نیست و تعابیر فلسفی است و اعیان ثابته حاکی از وجدات عینی نیست بلکه وجودات عینی ظلّ و حاکی از اعیان ثابته است چنان‌که در هر اصل و فرعی همین‌گونه است که فرع حاکی از اصل خود است نه بر عکس).

اعیان ثابته از جهت امکان و امتناع وجود در عین خارج، دو دسته‌اند:

1- ممکنات 2- ممتنعات

ممتنعات نیز بر دو قسم است:

1- ممتنعاتی که اختصاص به فرض عقل دارد و اگر عقلی آن را فرض نکند هیچ‌گونه تحققی ندارد و در واقع مفاهیم فرضی عقلی و وهمی است مانند شریک الباری، اجتماع نقیضین و اجتماع ضدین. این‌گونه ممتنعات، اموری وهمی است که عقل آمیخته به وهم آن را فرض می‌کند. (چنین محالاتی تصورپذیر هم نیست).

این‌گونه مفاهیم عین ثابت ندارند مگر از آن‌جهت که در عقول و اوهام وجود دارند (که گفته شد در عقول هم وجود ندارند).

علم حق تعالی به این‌ها از آن جهت است که به عقول و اوهام و معقولات و موهومات آن‌ها تعلق گرفته است.

اگر این‌گونه ممتنعات در عقول و اوهام تحقق داشته باشند، علم حق تعالی به این‌ها نیز به صورت تبعی به این‌ها تعلق دارد و اگر این‌ها در عقول و اوهام تحقق نداشته باشند، در علم حق نیز نیستند، چون چیزی نیستند تا متعلق علم باشند.

این ممتنعات چیزی بیش از الفاظ نیستند.

2- ممتنعاتی که فرضی نیستند بلکه امور ثابت در نفس الامر هستند اگر چه به دلایلی مانند محدودیت خارج یا حکیمانه نبودن آن‌ها یا تعارض با مصلحت یا تعارض با لوازم اسماء مقتضی ظهور و مانند آن در خارج وجود ندارند. این‌ها نسبت به خارج ممتنعند و نسبت به علم و عقل ممکنند.

اسمائی که حاکم بر این دسته از ممتنعات هستند، یعنی حاکم بر اموری هستند که خارج از خلق است، اسمائی است که لایعلمها الاّ هو و از اسماء مستأثره هستند.

ممکنات مقتضی ظهورند و ممتنعات مقتضی ظهور نیستند.

نکته

اسماء مستأثره حاکی از خود ذات الهی هستند

هر که بر این اسماء اطلاع یابد به اندازه اطلاعش بر آن‌ها بر ذات الهی اطلاع یافته است.

اطلاع بر این اسماء تنها با فناء در احدیت ممکن است، زیرا مظاهر اسماء مستأثره در مرتبه‌ای اعلی از مراتب فیض اقدس قرار دارند

آن دسته از اعیان ثابته که مظاهر اسماء مستأثره هستند از عین ثابت انسان کامل نیز برترند.

حقایق و اعیان ممکن الوجود، به اعتبار حضور ازلی و ابدی آن‌ها در حضرت علمی،  ما شمت رائحة الوجود ولی به اعتبار مظاهر خارجی آن‌ها، همگی وجود دارند و چیزی از آن‌ها در مرتبه علم باقی نمی‌مانند بلکه همگی به مرتبه وجود واصل می‌شوند، زیرا همه آن‌ها به سبب امکان و استعداد وجود عینی، وجود عینی را طلب می‌کنند و حق تعالی نیز جواد است، پس هر کدام در مرتبه و جای خود که ذاتی آن آن‌هاست وجود عینی خواهند یافت.

اعیان ثابته از غیب به ظهور منتقل نمی‌شوند. آن‌چه که ظاهر می‌شود، ظلّ و سایه آن‌ چیزی است که در غیب است نه عین آن. معنی این سخن که ما شمت رائحة الوجود ابداً همین است که هرگز وجود عینی نمی‌یابند.

عالم اعیان، مظهر اسم اول و باطن مطلق است

عالم ارواح، مظهر اسم باطن مضاف و اسم ظاهر مضاف است

عالم شهادت، مظهر اسن ظاهر مطلق است

عالم آخرت، مظهر اسم آخِر مطلق است

انسان کامل که در همه عوالم حضور دارد، مظهر اسم الله است که جامع اسماء چهارگانه یادشده است (جامع اسماء اول، آخِر، ظاهر و باطن)

عالم مثال، مظهر اسمی است که متولد از اجتماع اسم ظاهر و باطن است و برزخ میان آن دو است

اجناس عالی، مظاهر امهات اسماء هستند که اسماء چهارگانه یادشده شامل آن‌هاست.

بسایط، مظاهر اسماء خاص و معین هستند که لایحصی و لایتناهی هستند.

مرکبات، مظاهر اسمی هستند که حاصل از اجتماع اسماء خاص است.

اسماء مرکب، نامتناهی است بلکه اسماء بسیط نیز نامتناهی است، چون کمالات حق تعالی نامتناهی است، چون حقیقت وجود نامتناهی است، هر چند لفظ و مفهومی برای آن‌ها نداشته باشیم.

از این‌جاست که سرّ کریمه «قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً»باید آشکار شود.

نکته

عقول و نفوس مجرد، مظهر علیم هستند

کتب الهی و عرش، مظهر اسم رحمن هستند

کرسی، مظهر اسم رحیم است.

اعیان ثابته دو اعتبار دارند:

1- اعتبار این‌که آن‌ها صور اسماء هستند

2- اعتبار این‌که آن‌ها حقایق اعیان خارجی هستند

به اعتبار اول، اعیان ثابته مانند ابدان برای ارواحند؛ ابدان اسماء هستند و اسماء، ارواح آن‌ها هستند

به اعتبار دوم، اعیان ثابته مانند ارواح برای ابدانند؛ ارواح اعیان خارجی هستند و اعیان خارجی، ابدان آن‌هایند

پس هم بدنند و هم روح، بدن اسماء و روح اعیان خارجی‌اند.

اسماء نیز دو اعتبار دارند:

1- اعتبار کثرت

2- اعتبار وحدت با ذات

به اعتبار نخست، نیازمند به فیض از حضرت الهی جامع همه اسماء است و اسماء از این جهت قابل فیض هستند

به اعتبار دوم، نسبت به صور اسماء و اعیان ثابته، ربّ هستند

با فیض اقدس که تجلی ذات بحسب اولیت ذات است دائما فیض از مرتبه ذات به اسماء و اعیان می‌رسد

با فیض مقدس که تجلی ذات بحسب ظاهریت و آخریت است، فیض از حضرت الهی به اعیان خارجی می‌رسد.

نکته

همه اعیان به عین واحد بازمی‌گردند و آن عین انسان کامل است.

چنان‌که همه اسمائ به اسم واحد بازمی‌گردند و آن اسم حاکم بر انسان کامل است

به همین سبب است که انسان کامل مفتاح مغفرت کبری هنگام فتح المبین است

فتح المبین: هنگام ظهور اشیاء به تمام هویت علی ما هی علیه است. صاحب این فتح کسی است که به فنای کلی رسیده باشد به‌گونه‌ای که وجود او مندک و مستهلک در وجود حق تعالی شده باشد؛ وجود امکانی او به وجود حقانی تبدیل شده باشد؛ به وصول تام و اتم نائل شده باشد. «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ الله ما تَقَدَّمَ من ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ».

ذنب عبارت است از هر چیزی که عبد را از معبود دور سازد

طاعت عبارت است از هر چیزی که عبد را به معبئد نزدیک سازد

ذنب متقدم، نقصانات و مبعداتی است که در سلسله نزول حاصل شده باشد، مبعداتی که از لوازم تنزلات وجودی و تشئنات الهی به صور کمالات خود است.

ذنب متأخر، نقصانات و مبعداتی است که در سلسله صعود حاصل شده باشد

معنی مغفرت این است که انسان کامل ختمی آن نقصانات را جبران و محو و مستور می‌سازد

نکته

«الحقيقة كشف سبحات الجلال من غير إشارة» حقیقت عبارت است از کشف ححب صفات و اسماء

سبحات وجه او به هنگام  تجلی حق به تجلیات اسمائی، همه اشیاء را معدوم می‌سازد

معنی «كمال الإخلاص نفى الصفات عنه»عروج از واحدیت به احدیت و رجوع سالک از علم به عبن است.